|
وقتی اینجوری کارد به استخوانم میرسد باید در یک کلمه بگویم گور پدر ادمیان.از اولی تا آخریشان. و در کمال ناباوری میبینم که استثنا هم بر نمیدارد!!!!باید مثل خودشان خودخواه و عاشق خود بود.باید هم رنگ خودشان بشوی تا بتوانی تحملشان کنی.....
that's ok, baby, cause in time you will find
باران امد اما ان مرد در باران نیامد و زنی که بخاطر عشق اش از کتابهای فارسی حذف شده بود در انتظاری خیس خود را از خطوط زندگی هم حذف کرد!
چه زیبا بودی وقتی دروغ میگفتی!!! بعضی وقتها معنیه یه جمله رو دقیقا فقط وقتی میفهمی که تو شرایطش هستی!
حدودا چند درجه بالا یا پایین صفر. هواشناسی ام هیچ خوب نیست تفاوتی هم نمیکند وقتی مثل غارنشینها یکدیگر را در آغوش میکشیم تا گرم شویم....
آیا باید قالب عزیز تر از جان بلاگم را به کامنت دونی باز بفروشم؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه کسی مهندسه و میدونه باید چه کار کنم که قالب خودم با کامنت دونیه باز قابل دسترس باشه ممنون میشم راهنماییم کنه.این واسه بار هزارم.
این روزها هیچ کس آن چیزی که نشان میدهد نیست و این چقدر مزخرف است وقتی پشت صورت تو در حالی که داری یک لبخند چاق تحویلم میدهی کلی یاس فلسفی و غیره فلسفی چمباته زده!کلا زندگی چیز مزخرفی است حتی وقتی یک دوست قدیمی را میبینی و از ته ته دل میخندی درست به گندی همان لحظه ای که ارام توی کله ات کسی میگوید یک ساعت بعد چه؟!!!!!!!!!!!!!
کسی که دیگر حتی سراغ وبلاگم را نمیگیرد: با خودم فکر میکنم این چه معنایی میتواند داشته باشد.اما خوب که دقیق میشوم میبینم دیگر مهم نیست،چند وقتی میشود که هیچ چیز مهم نیست من پیشتر از اینها خودم را مردم.میدانم که میدانی... پ.ن:از همه اونهایی که تو کامنت دونیشون منو مورد لطف قرار میدن ممنون.و اگه کسی میدونه باید اینجا رو چه کار کنم که درست شه ممنون میشم کمک کنه.
وقتی هوا انقدر آفتابی میشود که چشمانم به سوزش میافتد،راه میافتم .گاهی لذت بخش است که فقط جلوی پایت را ببینی نه دورتر را...
مثل سنگی،کلوخی،چیزی که هر که میرسد لگد میزند و پرتش میکند انسوتر.این روزها اینجوری ام.فقط اینکه نمیدانم چقدر تا لبه ی پرتگاه فاصله دارم!
ولی میدانم هنوز کسی آن بالاست.هرچقدر هم که میان هاله ای از مه و دور .خیلی دور.
من اسمانم را گم کردم
همان هنگام که در چشمانت چیزی از جنس ستاره درخشید و قلبم دچار عادت غریبی شد من خودم را گم کردم،همانجا که تو شروع شدی... تولدت مبارک من تازه:تو!
توی خودش خزیده بود.تنهای تنها.و شاید داشت با خودش فکر میکرد چطور میشود؟و شاید هم میخواست پیشاپیش تنهایی را مزه مزه کند.و شاید هم میدانست این بار را باید خودش حمل کند.ان موقع نه من انجا خواهم بود نه تو.بی شک دوباره توی خودش میخزد و تنها تر از همیشه خواهد بود.من که طاقت اشکهایش را ندارم.......................
کوچکتر که بودم.خیلی کوچکتر-به کوچکی همان عکسی که دارم از پله های خانه ی مادر بزرگ بالا میروم را میگویم-لابد دنیای زیبایی داشتم .با کیک تولد و بادکنک و لباس های شاد مادر و پدر.میگویم لابد چون ان موقع فقط یک سالم بود به اندازه ی همان تک شمع قرمز و بزرگ روی کیک.چون ان موقع نمیدانستم،نمیفهمیدم و این نفهمیدن و این ندانستن بزرگ ترین نعمت دنیا بود.لابد بخاطر همین بوده که توی تمام عکسها یک لبخند چاق روی صورتم هست.دلم تنگ میشود برای ان روزهای دور.برای ان روزهایی که پدر با کلک های مرغابی اش بزرگترین قهرمان دنیا بود....ولی حالا قهرمانهای زیادی دورم را گرفته اند انقدر که دیگر همه چیز در هاله ای از تردید قرار گرفته از ندیدن از نبودن از گم شدن.گم شدن همه چیز همه ی کودکی،همه ی ادمها.دلم غش میرود برای ان روزها.کاش میشد به رسم داستانهای پیتر پن به البوم عکس سفر کرد و برای همیشه انجا ماندگار شد...دریغ
پ.ن:به قول الی جونم:حالم خوب است اگر بگذارند همه چیز خوبه.من خوبم.دارم پله پله به خواسته هام نزدیک میشم.و این حس خوبیه.طعم خوبیه.درست مثل دوران کودکی!!!! بی ربط نوشت:نمیدونم این کامنت دونیم کی درست میشه؟؟؟؟چه سخته یک طرفه نوشتن. این هم یه اپ واسه تو که مهربونی این روزها.
بی شباهت به گذشته های دورت نبودی وقتی کنارت نشسته بودم و عکسهایم را مرور میکردیم.گذشته های دوست داشتنی دور!
روزهایی که فقط میگذرن.روزهایی که شاید قراره تا ابد یکنواخت و بی هیجان باشن.از اون مدلهایی که باید نشست روی یه صندلی یه ماگ گنده گرفت تو دست و فقط منتظر موند.منتظر تا شاید یه پری از یه گوشه پیدا شه و با چوبدستیش گرد طلایی بپاشه روی اینده.و هی منتظر موند و هی منتظر.تا .... نه از اون انتظارهایی که تا نداره............
از امروز تا هزار سال دیگر،راهی نیست وقتی دلخوش ماندن باشی.
پالت رنگ را دست بگیر و بعد هرچه رنگ معرکه است بریز روی درختها.اسمانش را سفید و ابری طراحی کن و یادت باشد احساس عجیب ات را که غرق در لذت شده از ان همه زیبایی را هم چاشنی کار کنی.
از یاد برده بودم خدای خوش سلیقه ای هستی.از یاد برده بودم هنوز جایی پیدا میشود که به اندازه ی مبارزه با چندین روز سخت انرژی و ارامش ارزانی ات کند.یادم رفته بود به قول یک دوست چیزهایی هم هست که به ان تکیه کنی و بگویی زندگی معرکه است... کاش میشد هروقت دلم میگیره کوله بارم و جمع کنم و خودم رو یه چند ساعتی توی قلات ولو کنم.کاش میشد اخر نوشت:قلات رفتن امروز باعث شد بعد از مدتها با خدا حرف بزنم و بهش بگم:مرسی که امروز چشمام سالم بودن و من تونستم از دیدن اینهمه زیبایی لذت ببرم. (یه وقتهایی ای میل ام رو باز میکنم و یه عالم ایمیل دارم.الان که منتظر یه ایمیلم هیچی به هیچی.به این میگن دنیای وارونه ی وارونه)
راه داشتم سرهنگ رو هم بغل میکردم.اون لحظه اونقدر هیجان زده بودم که خیلی جلو خودم رو گرفتم که معقول عمل کنم.فقط جیغ های کوتاه میکشیدم و بالا و پایین میپریدم.تلفن و گرفتم دستم تا به تک تک ادمهای مهم زندگیم خوشحالیم ومنتقل کنم.چند لحظه بعد
مثل چرخی که از روی یه جمعیت میخ رد شه...... اتفاق امروز از اون هایی بود که تا همیشه تو ذهن میمونه.اما ... کامنتهای خصوصی ام رو مرور میکردم.کامنت هات کمتر از انگشتهای دو دست بود.شباهت عجیبی است!
گفت:برو به جهنم. اینجا جهنم است.اما بدبختانه هنوز به درک واصل نشده ام. جهنم نوشت:کی میگه به دعای گربه سیاه بارون نمیاد؟!
خودش را میفروخت به شرط چاقـــــــــــو.
ـ امتیاز آدم مرده چیه؟
مشت میکوبم بر در پنجه میسایم بر پنجره ها من دچار خفقانم، خفقان من به تنگ امده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم آی با شما هستم این درها را باز کنید من به دنبال فضایی میگردم لب بامی روی کوهی سر صحرایی که در انجا نفسی تازه کنم میخواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد من هوارم را سر خواهم داد چاره ی درد مرا باید این داد کند از شما خفته ی چند چه کسی میاید با من فریاد کند؟ بغض نوشت:شاید این اهنگ رو بیست بار بی وقفه گوش دادم و اشک ریختم.من ضعیف نیستم اما با این همه درد نتونستم کنار بیام من کم اوردم پیش این همه مشکل که یکی بعد از دیگری بی محابا تنشون رو به تن من میزنن بی اونکه مجال بدن من خودم رو جمع کنم.دیگه به معنی واقعی کلمه خسته شدم.کاش مرگ ادما دست خودشون بود........................................................................... تو که زخم زبان میزنی عزیزترین،دنیا برای ماندنم کوچکترین جایی نمیگذارد.کاش مهربانتر بودی!
اپیزود اول:همیشه فکر میکردم از اون ادمهایی است که دسته گل های رز هدیه اش را خشک میکنه و اویزون میکنه از دیوار. اپیزود دوم:راه به راه وارد اشپزخونه شد.در کابینت را باز کرد و دسته گل به اون بزرگی رو وارونه کرد تو سطل اشغال.بعدش هم رفت تو اطاق تا لباس هاشو عوض کنه!!!!!!!!!!! پ.ن:روزهایی که انگار همه ی وبلاگها و صاحبانشان خوابند!
مثل پرت شدن از بلندترین نقطه ی ممکن با وزوز بداهنگ ترین ناقوس در سرت روی همین سطور از هم پاشیده استخوان ترکانده ام زندگی را. من بزرگ میشوم هربار که پرت میشوم.
یه چیزی از جنس ترس.یه ترس لعنتی از اتفاقی که قرار بیافته.یه ترس که رجز خون از جلو چشمام میگذره وقتی میخندم و میخوام نادیده بگیرمش.خدا رحم کن.
ته کشیده ام. فقط همین!
دوستت داشتم
کاش فقط همین در خاطرم بماند.
هیچ خوب نیستم.همیشه ی عمرم متنفر بودم از اینکه توپ میانجی وسط دو نفر باشم.
نمیدونم معنی این حسم چیه.واسه ادمی ناراحتم که شاید تمام این اتفاقات اخیر حقشه.واسه ادمی اندوهگینم که هیچ ربطی به من نداره.عجب موجود مزخرفی هستم.این جور وقتها از خودم متنفرم!!
پنجره ها را بسته ام
بی شک فردا افتاب از سمت دیگری طلوع خواهد کرد. دیوارهای اتاقم را خراب میکنم فردا افتاب از این سمت میهمان دخمه ام خواهد شد کراهت دارد تکرار خورشیدی تازه میخواهم!!!!!!!!!!!!!
همیشه خدا همین است.جا میمانم.میان روزمرگی ها،چیزی شبیه اسباب کشی.میان ادمهایی که قدشان خیلی از من بلندتر است و برای دیدن صورتشان باید روی پنجه ی پا بایستم،چیزی شبیه داستان کودکی و پیشخوان بلند بقالی.جا میمانم.میان ادمهایی که تند و پرشتاب میگذرند،تنه میزنند،میاندازند و حتی به خودشان زحمت نمیدهند نگاهی بیاندازند به تو،چیزی شبیه کرمی که زیر پا له میشود.میان اظطرابهای روزانه و سرگرمی هایش گم میشوم.میان گرفتاری ها زنجیر.و روزها شاید هم ماه ها همان جا میمانم.با چشمهایی که هراس مجبورشان میکند از حدقه بیرون بزنند.و تو.تو تقریبا مطمئنی که هروقت برگردی گمشده ات را پیدا خواهی کرد.درست همان جا که جا گذاشتی اش.بر که بگردی از خوشحالی جیغ میکشم و خودم را توی بغل امنت ولو میکنم.میگذرد.یک چند وقتی.و دوباره داستان ما تکرار میشود.دوباره میان دالان نمور ترس و وحشت مینشینم و انتظارت را میکشم.اما تو.هیچ وقت به هیچ چیز مطمئن نباش.هیچ وقت.فکرش را بکن اینبار که برگشتی پیدایم نکنی.شاید نباشم تا دوباره میان بغلت ولو شوم.شاید رفته باشم.شاید راهم را کشیده باشم به سمت افتاب.عاشق شده باشم شاید.عاشق چشمان رهگذر هر روزه.فکرش را بکن اینبار که برگردی پیش از تو بغل امن دیگری را یافته باشم.
خودم رو عاشقم وقتی به بعضی ادمها میرسم و هیچ زمینه ی مشترکی برای صحبت کردن باهاشون ندارم.
کلا فکر میکردم خیلی ادم باید خاص باشه که کامنت دونیش رو ببنده.حالا که کامنت دونیم خرابه مطمئن شدم که من به هیچ وجه اون ادم خاص نیستم.برام مثل اینه که تو یه اتاق ایزوله نشسته باشم و داشته باشم با خودم حرف بزنم..........
خوابهای من هنوز هم پرند از هراس.و بسترم اغشته به اشک.با اینهمه هنوز هم برای خوب بودنم بهانه های پوچ میبافم.
دو سال گذشت...
|
About![]()
Archives88/09/01 - 88/09/3088/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|